‏نمایش پست‌ها با برچسب رابطه‌ی از راه دور. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رابطه‌ی از راه دور. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ شهریور ۲۸, یکشنبه


گفت یک موقعیت کاری خوب برایش پیش آمده در سوئد. گفتم خب؟ گفت دلم نمی‌آید آن را از دست بدهد اما مادرم می‌گوید حتی یک روز هم اجازه نده نامزدت از تو دور باشد. توی دلم گفتم این مادرها با این طرزفکر ازمدافتاده‌شان.
بیست و سه چهار ساله بودم و تازه پارتنرم را فرستاده بودم جایی نه خیلی دور برای کار. قبل رفتن همان حرف‌های معمول دلدادگی بین‌مان رد و بدل شده بود که رابطه‌مان مهم‌تر است از هر چیز دیگر در دنیا و اگر قرار باشد صدمه ببیند نمی‌روم. من طبعا رفته بودم در آن ژست بالغ که چطور ممکن است سد راه پارتنرم شوم؟ که حالا اگر نرود روزی در آینده، دور یا نزدیک، از من به خاطر اینکه مانع پیشرفتش شدم متنفر می‌شود. اینجا پیشرفت البته به معنی موقعیت بهتر فردای مشترکی هم بود که نقشه‌اش را کشیده بودیم.
گمان می‌کنم اگر بخواهند به توانایی آدم‌ها در هندل کردن رابطه‌های راه دور مدرک بدهند ما با تجربه‌ی آن چند سال می‌توانیم سرضرب بنشینیم در مقطع دکترا. آن‌همه‌ای که مایه گذاشتیم از خودمان. آن‌همه که هر قدم را بالا و پایین کردیم قبل برداشتن. آن‌همه وقت که می‌گذاشتیم برای رابطه. آن‌همه هوشیار و آگاه و حساس که بودیم به هر جزئی از روزمره که می‌شد فاصله بیندازد بین‌مان.
یادگار من از آن سال‌ها ملغمه‌ای است از لذت و درد. لذتش لذت، دردش درد. اصلا انگار رابطه‌ی راه دور را بشود گذاشت معادل دراگی که درک هرکدام را ده برابر کرده باشد برایمان. یادگار من از آن سال‌ها حسرتی است که مانده بر دلم. از آن فردایی که نیامد آخر. که دوری رویایش را گرفت از آینده‌مان ... یادگار من درک این نکته‌ی ساده است که وقتی می‌دانستیم رابطه برایمان از هرچیزی مهم‌تر است جواب فقط یک کلمه می‌توانست باشد: نرو. نمی‌روم. دوری را باید می‌گذاشتیم انتخاب آخر. ناچارترین‌شان.

حالا وقتی کسی می‌گوید لانگ‌دیستنس من عصبانی می‌شوم. جنس عصبانیتم شبیه خشمی است که دارم از هر محدودیت اجباری دیگر. نمی‌شود تعمیم داد طبعا اما می‌توانم بگویم جنس رابطه‌های راه دوری که من دیده‌ام دوروبر خودم هیچ‌کدام شبیه موقعیت جینگیل و مستان آن جوان فیلم‌های آمریکایی نیست که پارتنرش را در شهر کوچک زادگاهش ترک می‌کند و می‌رود نیویورک مثلا به قصد پیشرفت. هیچ‌کدام انتخاب بین خودت و رابطه‌ات نیست. انتخاب بین خودت و هیچ است. یعنی انقدر تفاوت بین ماندن و رفتن زیاد است که انتخاب خنده‌دار می‌شود اصلا.
یک جورهایی انگار همان جبری که خیلی‌هامان را بی‌وطن کرده، بختکش را انداخته روی روابطمان. حالا این جبر فقط این نیست که داخل مرزهای مملکت خودمان نمی‌شود به سادگی زندگی را گذراند دیگر، که باید کفنت دور کمرت باشد اصلا، که داخل همین یک میلیون و ششصد و چهل و هشت هزار و صد و نود و پنج متر مربع هم باید انقدر آزاد باشی که هرلحظه بتوانی بروی پشت کوهی برای درآمد درخور ... یا اینکه اصلا بخش عمده جوانی‌مان دارد موقت، ناپایدار، غیرقابل‌پیش‌بینی، در تعلیق گرفتن اقامت ناکجایی می‌گذرد ... جبرش شاید حتی آنجا باشد که با این هیولای تاریکی که سایه انداخته روی محیط‌های اجتماعی روزمره‌مان، با آن‌همه محتاط و دست‌به‌عصا که مجبوریم باشیم در محیط کار، محل تحصیل یا هرجایی شبیه این، این‌همه فاصله که انداخته‌اند بین ما با جنس موردنظر، بین رفتارمان در خانه و شکل بیرونی‌اش در اجتماع، که شاید مهمانی به مهمانی، set up به set up ، یا خیلی اگر اجتماعی باشیم در کافه‌گردی‌های عصرانه بتوانیم یکی را اندازه‌ی یک رابطه چارک بزنیم، دور از انتظار هم نیست که ‌این‌همه رابطه، دورادور، مجازی، پا بگیرد و این‌همه لانگ‌دیستنس دربیاید از آن.

تعمیم نمی‌دهم. جامعه‌شناس که نیستم. دارم تجربه‌های ریز ریز و مشاهدات میدانی خودم را می‌نویسم. زخم خورده هم هستم از دوری و وقتی زخم خورده باشی خیلی نمی‌شود واقعیت را جدا کرد از هذیان‌های خشمت. از تجربه‌ام انقدر می‌دانم که اگر کسی را می‌خواهی، دوری نباید هرگز انتخابت باشد، و اگر فاصله ناگزیر است باید بگذری از خواستنش. روی کسی که رفته دیگر نمی‌شود حساب کرد. نه که روی او. نه که روی شخصیتش یا عشقش یا تعهدش یا هرچه. روی بازی‌هایی که درمی‌آورد دوری این وسط، روی ذات فاصله و جایی که می‌اندازد در روابط انسانی. یک رابطه‌ی ملایم دوستانه‌ی از راه دور که گاهی به دیدار و لذت‌های موقت تازه می‌شود و در فواصلش دو طرف زندگی مجزای آزاد خودشان را دارند شاید. اما سرمایه‌گذاری روی چنین رابطه‌ای ... نه.

باشد. پا به زمین نکوب. من تجربه‌ی خودم را می‌گویم. تو اگر می‌خواهی خودت امتحانش کنی حق داری. همان‌قدر که من وقتی پا می‌کوبیدم به زمین که این مادرها با این عقاید ازمد‌افتاده‌شان، حق داشتم. فقط بگذار بگویم یک روزی ممکن است برگردی عقب، یک روزی که چروک افتاده به پیشانی و دلت، حسرتی مانده فقط از آن خیال عاشقانه‌ی دور، و از خودت بپرسی چطور توانستم بیست‌و‌چند‌سالگی‌ام را، در آن اوج شهرآشوبی، طغیان خواستن و شور و شگفتی، به انتظار یک آینده‌ی نامعلوم سر کنم؟ چرا خیال کردم سهمم می‌شود فقط تمام آن روزها و ماه‌های تکراری تنهای معمولی باشد، به امید زنگ تفریح‌های کوتاه ناپایدار بعدش؟ چرا فکر کردم محروم شدن از همه‌ی لذت‌های ترد و شادی که می‌ریزد در روزمره‌ی آدم‌هایی که همراه مدام روز و شب هم‌اند، محروم شدن ازآن‌همه تجربه‌های دونفره در زندگی عادی روزانه که می‌تواند سکوت کسل هر قدم تکراری را تبدیل کند به ضرباهنگ رقصان هیجان و شور، باید داستان عاشقانه‌ی جوانی من باشد؟ چرا فکر کردم بعدها چیزی می‌تواند جای آن لذت بالقوه‌ای را که یک بیست ساله، یا بیست‌وچهار ساله، یا بیست‌وهفت ساله می‌تواند ببرد از روزمره‌اش و من نبرده‌ام پر کند؟ چرا نمی‌دانستم که یک روزش هم یک روز از عمر کوتاهی است که وقتی گذشت دیگر برنمی‌گردد؟

خوش‌به‌حالت اگر آن روز جوابی به این سوالات داشتی. من ندارم.



خانم ایندیسنت پرپوزال

۱۳۸۹ شهریور ۱۳, شنبه

اون ورش رو دیدی؟

يادتونه ماجراي اون ايده‌ي هيجان انگيز كودكي‌مون ‌رو كه اگه يه چاه از وسط كره‌ي زمين حفر كني كجا سر در مي‌‌آره؟ بعدِ اين همه سال دقيقن اون طرف كره كه نه جاي زندگي‌ من بوده و نه احتمالن مي‌خوام كه باشه، نشسته بوديم و داشتيم روي "من" به مثابه‌ي موش آزمايش‌گاهي تحقيق مي‌كرديم كه بفهميم حكمت اين "خارج‌پسندي"م چيه.

راستشو بخواين اولش كه پرسيد به روم نياوردم، ولي بعد بلافاصله نشستم به فكر كردن كه من چمه واقعن! آيا يه روان‌پريشي توي عاشق شدن بيرون خاك كشورم بهم حاكمه؟ بعد به شدت رياضي-بيس شمردم كه اين "n" تا آدمي كه برام مطرح و جدي بودن توي زندگي‌م، چندتاشون "خارجي" (از نظر جغرافياي زندگي‌شون) به حساب ميومدن و چندتاشون "داخلي". بعد به يه نتيجه‌ي خيلي بي‌ربطي رسيدم كه براي خودمم جالب بود. اكثر اين آدما بجز بحث جذابيتاشون (كه خب براي من يه مدل استانداري داره و براي هر كس ديگه‌م همين‌جوره طبعن) يه خاصيت مهم ديگه‌م داشتن: "كم ريسك" بودن.

ديديد يه عده دربه‌در رابطه‌هاي تضمين‌ شده‌ن؟ ازهمون اول؟ يه جور اعصاب خورد كن و احمقانه‌اي؟ ديديد گارانتياي ابلهانه مي‌خوان از آدم؟ من از اون ور، يه جور اكستريمي برعكسم، دنبال آدماي "تضمين نشده" مي‌گردم توي زندگي‌م. هم تضمين نخوام و هم تضمين ندم. اتفاقن راه دوريا از نظر تعداد اتفاقاي زندگي من اونقدي وزن ندارن، اما "تضمين نشده‌ها" تقريبن تمام گذشته‌من، همه‌ش. همين "تضين نشده‌گي" خيلي وقتام همين‌جا پيدا شده و رابطه‌م دوره‌ي خودشو موفق گذرونده.

اما وسواس عجيبم به تضمين نشده بودن، دست و پا رو از لحظه‌ي اول نبستن و فرصت نفس كشيدن واقعي دادن، يه جورايي همراه بوده با حمله‌هاي تنانه و احساسي، بي‌دريغ عاشقي كردن،‌ ديوونگي كردن (عاشق ديوونگي توي عاشقي نيستين؟) و گاهي آماده بودن براي تسليم تقريبن همه چيز، لااقل يه لحظاتي رو تجربه كردم كه با همه‌ي علمي كه به ناممكن بودن اين مدل جاودانگي داشتم ‌و دارم، دلم خواسته همه چي‌مو بدم براي امتدادش. خلاصه اين وسواسه از يه جنسيه كه ساختار رابطه‌ي ال-دي (راه دور) موقع شكل گرفتن رابطه ارضاش مي‌كنه قشنگ، درست عين "گارانتي تعويض" كار مي‌كنه، ريسك جون كندن و شكستاي سنگينو هزاربار كم‌تر مي‌كنه.

همين وسواسه شايد باعث شده رابطه‌هاي "احتمالن" پايدارتر و دم دست‌تر و مقدورتري‌ رو از دست بدم، اما توي ترازوي زندگي ‌من، وزن لذت حمله‌ي آزدانه و بي دغدغه به رابطه برام هنوز خيلي بيشتر از شانس مبهم رسيدن به يه مدل رابطه‌ي پايداره، پايداري‌اي كه اگه با خودم خلوت كنم، مي‌فهمم به وجود اين مدل‌ش از بيخ و بن ترديد جدي دارم.

آقای کلوزر

۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

اینطوری است که من حتی نمی‌توانم بگویم چند وقت. بگویم یک سال، از آن روزها که لحن‌مان نرم نرم تغییر می‌کرد در خلال چت‌ها و ایمیل‌ها، یا بگویم یک ماه، از روی هم جمع بستن ساعت به ساعت زمانی که به قامت ِدقیق ِ واژه‌ی دوست کنار هم گذرانده بودیم. اینطور بگویم که وقتی برای ماندن آمد به روایتی یک سال و به روایتی یک ماه گذشته بود از دوستی‌مان. روایت سومی هم هست. می‌شود اینطور بگویم که وقتی برای ماندن آمد دل من درگیر یک سال و یک ماه‌ش نبود. خیلی پیشتر، خیلی بیشتر، رفته بود برایش.
از مرحوم اورکات به واسه‌ی دوستان مشترک شناخته بودیم هم را. بعد سربه‌سرگذاشتن‌ها و پیام‌های خصوصی و بعدها ایمیل‌های قطاری و چت‌های یکی دو ساعته. وقتی برای اولین بار هم را دیدیم می‌شد گفت رابطه‌مان کمی قبل‌تر در خلال همین‌ها آغاز شده است. پای دل اما با قرارها آمد وسط. هفته‌ی اولی که با هم گذراندیم فهمیدم یک چیزی دارد آن ته و تو تکان می‌خورد. یک چیزی که قرار بود فعلا تکان نخورده باقی بماند تا رسوب جدایی قبلی‌ام ته‌نشین شود. بعدتر که مطمئن شدم این دل‌تکانی چندان به اختیار من نیست خودم را ول کردم در رابطه. گذاشتم با همان چت‌ها و تلفن‌ها و ایمیل‌ها و هر از گاهی آمدنش ــ با بهانه و بی‌بهانه، در فواصل نسبتا منظم آن‌قدر که بشود به پایش انتظار کشید ــ رخنه کند به زندگی‌ام. دلم قرص بود که جدایی موقتی است. کمی بعدتر می‌آید که بماند.

آمد. امیدوار و مشتاق هم آمد. اما رابطه در وادی کافه و سینما و مهمانی و پارتی و سفر دسته‌جمعی و امتحان پایان ترم و قرار کاری و تعمیر ماشین و کار بانکی و تمدید گواهینامه و خرید و هزار خرد و ریز روزمره‌ی دیگر کار نکرد. اختلاف سلیقه، تفاوت، ناسازگاری ذره ذره ریخت توی رابطه. شخصیت روزمره‌مان آرام آرام مجال پیدا کرد عرض اندام کند. فهمیدم در این مدت عقیده‌اش را درباره جنگ عراق شناخته‌ام، اما برخوردش را مثلا با شوخی‌های دوستانه در جمع نه. چیزهای نامحسوس ریزی ناگهان سربرمی‌آورد آن میان. این‌همه حرف زده بودیم و تازه انگار دستمان می‌آمد آدم مقابلمان کی است. کجای تقسیم‌بندی‌مان است از رفتارهای روزانه‌ی دیگران. آن دیدارهای تخت‌خوابی و وقت‌گذرانی‌های دونفره‌ی کوتاه انگار دنیای جدایی بود اصلا. از من ایراد می‌گرفت که هیچ‌چیز را جدی نمی‌گیرم. از برنامه‌هایی که می‌ریخت برای آینده یا هفته‌ی بعد تا رفتار فلان‌کس را با خودم در مهمانی پنجشنبه که به نظرش زننده می‌آمد. من بحث می‌کردم که زیادی سخت‌گیر است و فرق نمی‌گذارد بین مسایل جدی و اتفاقات بی‌اهمیت و مضحک روزانه. می‌گفتم شوخ‌طبعی کافی ندارد برای دیدن روی دیگر سکه.

از این دست زیاد پیش می‌آمد بین‌مان. هی برمی‌گشتیم عقب. می‌دیدیم درباره‌اش حرف زده بودیم در یکی از تماس‌های تلفنی یا گپ‌های بعد هم‌آغوشی یا کافه‌نشینی‌های هول‌هول. اما در بحث این‌همه تفاوت به نظرمان نرسیده بود. فکر نکرده بودیم در عمل ممکن است بشود یک ناسازگاری کامل. بشود دو آدمی که از رفتار اجتماعی هم لذت نمی‌برند. حتی شرمنده می‌شوند ... قبل از اینکه رابطه بالا بگیرد جدا شدیم ...

بعدها من زیاد برگشتم به آن ماجرا. به آن توهمی که پیدا کرده بودیم از آشنایی و شناخت در دوره‌ی دوری. بخشی را گذاشتم به حساب سن کم. بخشی از آن توهم اما گردن آن‌همه زمانی بود که گذاشته بودیم پای تماس مجازی و تلفنی و خیال کرده بودیم جای یک ارتباط واقعی را می‌گیرد ... بعدها من زیاد از خودم پرسیدم آیا اساسا اسم آن دوره‌ی یک ساله از تجربه ام را با این آدم، ارتباطی که از راه دور شکل گرفته بود و با دید و بازدیدهای گاه و بیگاه تمدید شده بود ــ با هر حجمی از تماس روزانه یا وقت و انرژی صرف شده، با هرآن همه‌ای که دلم رفته بود برایش ــ می‌توانم بگذارم "رابطه"؟

خانم بیترمون

۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه

شهر سوم

اگر به من می‌گفتند که در یک گراند هتل توی فلان شهر ساحلی اروپایی لای ملافه‌های طلایی بلایی طرح آرت‌نوو، زیر نورهای ملوی دیواری که با یک دکمه‌ی طلایی‌تری خاموش و روشن می شوند با فلانی ساکن شدی و شاید هم از پشت بغلت کرده باشد و بهت رنگین‌کمان توی آسمان را نشان می‌دهد که حواست پرت شود از بغضی که بیخ گلوت را فشار می‌دهد، می‌گفتم به هر حال داستان خوبی می شد! یک گراند هتل خلوت که انگار مال زامبی‌هاست، یک شهر ساحلی، یک معشوق جان آغشته به بهار، رنگین‌کمان نادر زیبایی توی آسمان، ویکتور خارا که می‌خواند، کوکتل خنک، صدای مطبوع تابستان، همه‌ش خیلی داستانی‌تر از واقعیت است.اما من برایتان واقعیت را از روی همان تخت تعریف می‌کنم. جوری که بغلم خوابیده باشد و چیزی بنویسد و من هم چیزی بنویسم و هیچ با هم حرف نزنیم و پایش را چسبانده باشد به پایم و من ته فکرم بگویم اووووه. هنوز چهار روز دیگر هم با همیم و ته‌تر فکرم بگویم روی ملافه‌ی سفید چه پاهای آفتاب‌سوخته بزرگی دارد ها.


الان می توانم از وسط یک لانگ دیستنس بنویسم. می توانم از جای خوبش بنویسم. از وسط کانسپت "شهر سوم". شهر سوم در رابطه‌ی لانگ دیستنس آن شهری‌ست که آدم‌ها می‌خواهند تویش کمی فراموش کنند. می‌خواهند کمی ادای با هم بودن را دربیاورند. می‌خواهند به روی خودشان نیاورند توی زندگی روزمره چندهزار کیلومتر میانشان فاصله‌ست. می‌خواهند همدیگر را جایی خارج از زندگی روزمره‌ی جفتشان داشته باشند، پس هم را توی شهر سوم می‌بینید. شهر سوم شهر بی‌خاطره‌ای‌ست. برای همین خوب است که توی شهر سوم باشی. شهر سوم شهر خوشی های بی‌حد و حصر است. شب‌های مستی طولانی، شب‌های بی‌خوابی، استخر، ساحل، رستوران‌هایی که هرگز نرفتی اما از آن سفر به‌بعد می‌شود فلان هتل توی فلان شهر غریب. می‌شود فلان جزیره با شن‌های سفید ساحلش. فلان رستوران که غذای دریایی خوشمزه داشت. شهر سوم می‌شود ساعت‌های کش‌آمده ولو شده لای ملافه‌های هتل. دو نات دیستربی که چراغش خاموش نمی شود پشت در هرگز... می‌شود هشت‌پا خوردی تا حالا؟ که توی داستان همیشگی نیستی... که توی خانه نیستی. سر کار نداریم. خانه نداریم. دوست نداریم. آشنا نداریم. فقط هم را داریم. که روزها ساعت ندارد. نمی‌دانی چند شنبه‌ست. نمی‌دانی چه وقت روز است. پرده‌های قطور نقش آرت نوو را پس می‌زنی آفتاب با تمام زورش می‌پاشد توی اتاق... می فهمی که خیلی روز است... می‌بینی بد نیست یک ساعتی بروید لب استخر ها... می‌بینی حتی می‌توانی هم نروی و باز خوب باشد. می‌بینی ای بابا انقدر خوابیدیم به صبحانه‌ی هتل نرسیدیم؟ عیب ندارد پس برویم ناهار.


"شهر سوم" تنها جای خوب رابطه‌ی لانگ دیستنس است. مثل ارگاسمی می‌ماند که یک هفته طول کشیده باشد. که از من می‌شنوید کاری نداشته باشید بعدش چه روزهایی می آید. در دم می‌شود آن‌جا خیلی لحظات خوبی داشت. شاید تمام لطف این رابطه همین یک هفته‌ست...


لانگ دیستنس رابطه‌ی پیچیده و سختی‌ست. به من باشد، می‌گویم حقیقت این است که کار نمی‌کند اگر به چشم سرمایه‌گذاری عاطفی بهش نگاه کنید، بارها سرخورده‌تان می‌کند. وقتی دورید، رابطه می‌شود همین چیزهایی که نداریم همیشه. آدم هجران می‌کشد مدام. آدم توی تمام بحران‌های زندگی‌ش کسی را ندارد که کنارش باشد در حالی که در کلام یکی را دارد. آدم به حال خودش گذاشته شده است. این که یکی را داری، فقط ظاهر ماجراست. در عوض جایزه‌ش همین شهر سوم است. بعد باز از من بپرسید می‌گویم می‌ارزد. تمام روزهای عادی زندگی‌ت یکی را داری و نداری. شهر سوم تجلی همه‌ی نداشته‌ها و داشته‌های آدم توی این رابطه‌ست. بعد نه که کوتاه است، نه که هر کدامتان توی شهر اول و دوم زندگی دیگری دارید که ازش دورید، خودش خود‌به‌خود خیلی خوب می‌شود... هیچ لازم نیست زحمتی بکشی برای این‌که روزهای خوبی بگذرانی... خودش می‌شود. اما از من نپرسید بعدش چه‌طوری برمی‌گردید به زندگی عادی... چون نمی‌دانم. چون فکرش هم سخت است. اما قول می‌دهم اقلن یک ماهی بعدش شارژید. یک ماه شارژ بودن کم است؟ بعد شما جور دیگری بلدید تضمین کنید یک هفته ارگاسم باشید و یک ماه بعدش سرخوش؟


از این رابطه خیلی حرف زدند همه. همیشه هی گفتند وای چه بد است. چه سخت است. چه کار نمی‌کند. گفتند چرا این بلا سر ما آمد؟ چرا همیشه این‌طوری شد که یکی رفت یکی ماند؟ اما صادقانه که بخواهم بنویسم، خوشی‌ش یک کیفیتی دارد که هیچ توی رابطه‌های نرمال، راحت به دست آدم نمی‌آید یا اگر می‌آید، لای چرخ روزمرگی از حال می‌رود. گیرم از لحاظ کمی، شارژت نکند اما آدم در عوض کیفیتی را تجربه می‌کند که یک‌جایی عمق وجودش را بدجوری می‌لرزاند. که اگر اهل "شدت" باشید توی زندگی، که اگر کمی رگه‌های سادیستی‌مازوخیستی مجبورانه داشته باشید، این رابطه دقیقن برای شما ساخته شده است.


البته نمی‌دانم خودم هنوز هم... شاید هم یک جایی آدم بِبُرد... اما فکر می‌کنم - و مطمئن نیستم - اگر آدم، آدمِ این باشد که دلش بخواهد یک چیزی تکانش بدهد، اگر آدم از این آدم‌هایی باشد که معتقد باشد زندگی باید بگاید و جلو برود، این یکی از راه‌هایش است. یک جبری‌ست دوری، که می‌شود شاید تبدیل به چیز دوست‌داشتنی‌ای‌ش کرد. اما باز هم نمی‌دانم... شاید همین من هم یک روزی به یک رابطه‌ی غیر دور روزمره پناهنده شوم و بخواهم بدانم که هر روز که به خانه برمی‌گردم، کسی را دارم که بدانم هست. که بداند هستم. که خوشی عمیق شهر سومی‌م را بدهم به خوشی‌های با هم غذا پختن و با هم موزه رفتن و با هم بچه درست کردن...


من از تجربه‌ی خودم فقط می‌توانم حرف بزنم. سعی می‌کنم حال‌گیری نباشم و نمی‌نویسم که تهش یک فرودگاهی‌ست که تو را می‌برد به یک شهری، او را می‌برد به شهر دیگری. از من می‌شنوید شما فقط فکر کنید به یک رنگین‌کمانی که توی آسمان است. حالا گیرم غیب می‌شود بعدش اما یک حال نرم و نازکی می‌شود آدم وقت تماشاش که نمی‌شود فکر کنی چون غیب می‌شود بعدن، تماشاش نکنم اصلن.


خانم وات‌اور ورکس

۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

چمدان‌های فرسوده

من آدمش نیستم. برنامه‌ریزی ذهنم، از یک لحظات مشخصی از تماس، نگاه و آغوش عبور می‌کند. بدون آن پیوندهای کوچک و مستمر، بدون لولیدن در فضای دانستن، من آدم علیلی هستم در ارتباط. حرف‌هایم ته می‌کشند اگر نتوانم آدمم را، بکشم به جزییات درگیر روزانه‌ام. خودم هم خیلی زود ته می‌کشم. شاید گاهی خیال اینکه نباشد، اصلا حجم حضورش نباشد، دل‌انگیزم باشد؛ که هست. چه کسی است که انکار کند، لحظاتی از استیصال را در معقول‌ترین ارتباط، که دلش نخواسته در را ببندد و بگوید "بمان آن پشت"؟ لااقل من کسانی از این دست و روابطی تا این حد ایده‌آل را سراغ ندارم. من سراغ ندارم که آدم از لذت بی‌خبر گذاشتن، کیف نکرده باشد برای مدتی. من آدم سراغ ندارم که یک‌جاهایی را پازِ حضور و رابطه، نداده باشد. اما خودم را سراغ ندارم که دست دراز کرده باشم، نرسیده باشد و مدامم شود. بعد بمانم با مشتی کلمه، با ساعات نامشترک، با فضایی که مجبورم پلان به پلان، تصورش کنم، بسازمش، گاهی از واژگونی‌اش سر خورده شوم، گاهی اصلا نتوانم که راه به هیچ کجایش ببرم. بمانم با مشتی خاطره کردنِ هر لحظه و هر حادثه برای بازگویی‌اش. بمانم با خودم جای آدمی که نیست؛ که کم‌کم قلب خودم شوم، یک موجودِ تحریفی، از بس که نیست و نمی‌تواند که دریابد و من که کم‌کم موظف می‌شوم به بازسازیِ واقعیت برای فرستادنش توی خطوط مخابراتی یا حروف نوشتاری. بعد فکر می‌کنم چه همه از من به جا می ماند؟ چه همه آن آدم مرسوله بین این حروف و صداها، منم و چه همه کسی ست که من نیست؟ این چیزها مرا می‌ترساند. درست مثل ماده‌ی لزج و چسب مانندی راه تنفسم را می‌گیرد.

به آدم‌های درگیرش، نگاه می‌کنم و لبخند بی‌چارگی می‌زنم. نفسم به جایشان تنگ می‌شود. چمدان به دست که می‌بینمشان، حزنم را توی هزار سوراخ قایم می‌کنم که ترسم را نبینند و بارها و بارها، دیده‌ام که چه از دست داده‌اند. که آن معشوقِ سرزمینی دیگر، انگار و انگار تنها خیال چیزی ست که خیالش از نبودنش به‌تر است و آن‌ها سخت در روزمره، در خواسته‌های معمول و مرسوم‌شان غوطه می‌خورند، عرق می‌ریزند، روابط این‌سو و آن‌سوشان را دارند، تعریف می‌بافند، برچسب می‌دوزند به قبای دوری و چه باز و باز نمی‌شود و راستش خودم را به یاد می‌آورم توی ارتباطی که نماند، که نشد بماند، بس که آن آدمِ حرف و نوشته، دیگر ربطی به من نداشت؛ تنها بخش دست‌خورده‌ای از من بود که من نبودم. یک جزءِ ادیت شده از من بود، جزئی پر ز مصلحت‌اندیشی و حذف و تعلیق که دیگر ربطی به من، به زندگی روزمره و واقعی‌ام نداشت و باز به یاد می‌آورم که چه دردی داشت آن دل که از من می‌رفت و آن یار که از من پاره می‌شد.

درست همین جا، توی همین لحظه، مجبورم باور کنم که من هیچ‌وقت احساس جبرش را نداشتم. هیچ‌وقت، آن آدمی که مجبور به دوری‌ام، نبودم. بعد نگاه می‌کنم به زنان و مردانی که به جبر این سرزمین، دورند. دور از تمام مایه‌های مشترکِ آدمیانی هم‌زبان. دور از پیوندهای تولد و قدکشیدن و دور بودنشان دیگر به اختیار نیست و آن چنان گرفتار روزگار خویشند که تمام دردمندان. می‌بینم که چه همه حقشان از آن علقه‌های دیرپا و کم‌یاب و ظریف هم‌سانی، خلاصه می‌شود توی همان یار و یادگاری، که بسته‌یی از آن سرزمین است؛ با کیلومترها فاصله. گاهی هم‌چون خودشان، اسیر اجبار سرزمینی دیگر و گاهی به جامانده در موطن. دلم می‌خواهد گمان برم که همه چیز، یا لااقل بخش بزرگی از همه چیز، کمی جور می‌شود، کمی روزگار به می‌شود و بعد می‌مانم توی تصویر خودم از آن‌ها که دلدادگی‌شان رنگ می‌بازد، خستگی از راه می‌رسد و کام ستانده و نستانده، آرزومند به جا می‌مانند و روزگار می‌گذرد. گاهی اما تیزتر و کمی بی‌عاطفه‌تر، می‌مانم توی تصویری از آدم‌ها، آن‌جا که رابطه دوم می‌شود در ماراتون عینیت‌ها، آن‌جا که آن‌ها چمدان به دست دور می‌شوند و به هم عشق می‌ورزند گویا.

خانم دالووی

۱۳۸۹ مرداد ۲۵, دوشنبه

سهم آقای ال‌دی از زندگی من، از زندگی روتین و روزمره‌ و جاری من چه‌قدر است. آن بخشی از حیاتم که لاجرم باید اتفاق بیفتد و می‌افتد انی‌وی. این اساسی‌ترین سوالی است که بارها و بارها دوتایی مذبوحانه به حل‌کردنش نشستیم، سرش بحث و قهر و جدل کردیم، و باز برگشتیم سر خانه‌ی اول.

لحظه‌های بغرنج و پیچیده‌ای هست در زندگی که آقای ال‌دی برای مدتی کوتاه می‌شود آقای اس‌دی. چمدانش را گذاشته زیر تختخواب من، مسواکش را در جامسواکیم، ریش‌تراشش را توی حمامم و رخت اقامتش را افکنده توی زندگی من. با هم می‌خوابیم و بیدار می‌شویم و غذا می‌خوریم و کافه می‌رویم و مهمانی می‌رویم و قدم می‌زنیم و جدل می‌کنیم و عشق می‌ورزیم و مست می‌کنیم و وسایل خانه‌ را جابه‌جا می‌کنیم و طالبی می‌خوریم و سفر می‌رویم و در هم فرو می‌رویم و آشپزی می‌کنیم و زندگی می‌کنیم. آن معدود وقت‌های خلاصه و مختصر و فشرده‌ای که زندگی ما دو تا می‌شود عین زندگی معمولی زوج‌های دیگر. جوری سپری می‌کنیم روزها و شب‌ها‌مان را که کسی اگر از دور تماشا کند، چیز ناجوری در آن نمی‌بیند. دو تا مرغ عشق هستیم که از فرط عشق به دیگری داریم می‌میریم و از خوشی گونه‌هامان گل انداخته بس که عاشقیم به هم.

خوشبختی ما اما شکننده‌تر از این حرف‌هاست. به تلنگری می‌لرزد. بعد باید دونفری دودستی با هرچه تجربه و بلدی داریم بچسبیم به هم نگهش داریم که از هم وا نرود. همه‌ی شعور و فرهنگ و هیستوریمان را بگذاریم وسط تا حفظش کنیم از تندبادهای زودگذر و دیرگذری که می‌آیند و نمی‌مانند و می‌مانند و پدر در می‌آورند. الان دارم از وقت‌هایی حرف می‌زنم که ناغافل وسط آن همه خوشی، وسط آن همه چسبندگی عاشقانه، یک ردپایی، ساینی از زندگیِ دیگر یکی از ما سروکله‌ش پیدا می‌شود، درست همان روزهایی که نباید بشود. همان روزهایی که یک چهاردیواری می‌کشیم دور خودمان که مثلا ما کلا همینی هستیم که الان هستیم و لاغیر.

کوفتیش هم این جاست که آدم‌بزرگیم. می‌دانیم، خبر هم که نداشته باشیم می‌دانیم که زندگی جای دیگری جور دیگری جاریست و کاری هم از کسی برنمی‌آید. می‌دانیم که در آن نود و چند درصد الباقی زندگی هرکداممان، این جوری نیست که برویم در حالت استندبای بمانیم تا دلبرمان برگردد. اصلا آدم مگر می‌شود در این دوره‌های طولانی غیبت یار، استندبای بشود و بماند. زندگی جریان دارد و جریانش گاهی آدم را با خودش به هزارجای مربوط و نامربوط می‌کشاند.

تا جایی که آقای ال‌دی در سیاره‌ی خودش است، رابطه‌ی ما عموما یک ارتباط آف‌لاین است. اختلاف ساعت‌ها ما را جوری تربیت کرده که تمرکزمان را از روی ساعت‌های همدیگر برداریم. خیلی فکر نکنیم که دیگری دیشب کی خوابیده، صبح کی بیدار شده، نهار را کجا، با کی، با چه کیفیتی خورده. الان، در این لحظه‌ی جاری سرش، دلش، تنش کجا گرم است. برایش می‌نویسم که دلم برایت تنگ شده مرتیکه! و می‌روم دنبال زندگی معمولی خودم. شب می‌آیم می‌خوانم که برایم نوشته جان دلم، بعد هم من را بوسیده. همان‌جا در ایمیل. از خواب طولانی صبح روز تعطیلم بیدار می‌شوم و می‌خوانم که برایم از شلوغی یک‌شنبه‌ش نوشته. می‌دانم تا ظهر من، که می‌شود شب او، نصفه‌شب او، اصلا یک ساعت بی‌ربط و دور او، سراغم را نخواهد گرفت. ولگردی می‌کنم تا غروب. بعد برایش می‌نویسم که رفته بودم سینما. با دوستی. می‌نویسم که فرداصبح یک سفر یک روزه خواهیم رفت. نمی‌نویسم با کی. نمی‌خواهد بداند. مهم هم نیست. هست، اما اختلاف ساعت‌ها اجازه می‌دهند به آدم که گاهی این‌جور چیزها به سادگی مهم نباشند.

آقای ال‌دی اما همیشه آف‌لاین نمی‌ماند. روزهای گران‌بهایی هست در سال که می‌شود آقای اس‌دی. یک‌جور آقای اس‌دی‌ای که چمدانش را زیر تخت من نگذاشته اما. هست اما نه همیشه، آن-‌و-آف. رابطه هم می‌شود یک رابطه‌ی معمول آن‌لاین. از همین‌ها که مدام تلفن و تکست می‌زنیم به هم که الان کجایی پدرسوخته و الان می‌آیم پیشت و تا دکمه‌هات را باز کنی دستم رفته آن لاها. از همین‌ها که لامصب یک‌جا آرام بگیر در اتوبان که صدایت این همه در باد نپیچد. از همین‌ها که پس کی می‌رسی. یا مثلا مگر چه کسی پیشت است الان که نمی‌توانی یک لحظه بیایی دم پنجره.

ارتباط آن‌لاین یعنی انتظاری که تقطیع شده در زمان‌های کوچک، خیلی کوچک. یعنی ساعت‌های زندگیمان روی هم افتاده. یعنی من دلم می‌خواهد همین الانِ تو را بدانم. یعنی حواسم باشد دیشب چه ساعتی خوابت برده و نصفه‌شب از کدام دنده‌ات بیدار شدی که صبح این همه بدخلق. یعنی وقتی برایت تکست می‌فرستم که دوستت دارم، جواب‌دادنت به ساعت که برسد یعنی سرت یک جایی گرم است. یک جوری گرم است که حواست به من نیست. تلفنم را که بگذاری دو ساعت بعد جواب بدهی، یعنی نزدیک منی و حواست به من نیست. یعنی می‌نشینم به خیالبافی. یعنی حساس می‌شوی به کجا بودن‌ها و با کی‌بودن‌های من.

با آقای ال‌دی که آن‌لاین می‌شود زندگی، فشارها هم آن‌لاین می‌شود. من حسادت می‌کنم، تو غیرتی می‌شوی، من خودم را لوس می‌کنم، تو نازم را نمی‌کشی، من دلم هوای تازه می‌خواهد، تو سایه‌ات را می‌کشی روی بدنم. روی تمام سطح بدنم. فشار آن‌لاین یعنی تو از فرط مالکیت موقتی‌ات دلت می‌خواهد بزنی توی سرم وقت‌هایی که خودم را یک جایی قایم می‌کنم. فشار آن‌لاین یعنی دلم نمی‌خواهد صدایت را بشنوم یک امروز. یعنی از دستت خوشحال نیستم و حوصله‌ات را ندارم و نمی‌دانم چه‌طور حالیت کنم که بیا و چهار ساعت دست از سر من بردار. فشار آن‌لاین یعنی چه‌کار داری به کار رفقای جاری من، به برنامه‌ی شخصیِ من. یعنی چه‌کار دارم آخر من به تکه‌های غیرازمنِ زندگیِ تو، به آدم‌هات و رابطه‌هات.

گاهی دلم می‌خواهد وقت‌هایی که نزدیکی، اما کنارم نیستی، به تو بگویم بیا آف‌لاین باشیم. بیا ساعت‌ها‌مان را جوری تنظیم کنیم که به هم نرسد. با هم نخواند. اصلا تنظیم ساعت‌های رابطه باید دست خود آدم باشد. شهرها و کشورها کی کجا مگر به داد من و تو رسیدند که حالا با یکی‌شدنشان این‌جوری ساعت‌های من و تو را منطبق کنند روی هم، که من بشوم مینای کنعان فراری و تو بشوی کینای منعان جست‌وجوگر. هی بخواهیم فرار کنیم از این تطابق زمانی. از این امکان لعنتی خبرداشتن آن‌لاین، خبرگرفتن آن‌لاین. حق ندانستن را دارم الان طلب می‌کنم از زمان. حق این که بشود آن تکه‌های به‌غیرازتوی زندگیم را برای خودم نگه‌ دارم. مجبور نباشم بیاورمشان لای همین چهارتا دونفره‌ی کمیاب.

اعتراف می‌کنم که زندگی با آقای ال‌دی ملغمه‌ی نامتناسبی است از خوشی و حسرت. از تفاهم و سوتفاهم. که وزن تلخی‌هاش می‌چربد به شیرینی‌ها، در مجموع. نه که بیشتر باشند، صرفا عمیق‌تر و به‌یادماندنی‌ترند.

ال‌دی که شد رابطه، یعنی از دم‌دستی‌ترین روش‌ها و ترفندها و راهکارها و کوره‌راه‌ها برای تقویت رابطه، برای تحکیم، برای تحکم حتی، محرومیم. قهر و آشتیمان سوار نامه‌ها و واژه‌هاست. دستمان کوتاه است از دست‌کشیدن بر شانه‌ش، از ما دریغ شده است به جای حرف‌زدن‌های بی‌وقفه، دیگری را محکم بغل کنیم. فشار رابطه را نمی‌توانیم تبدیل کنیم به فشار دست و پا و گونه و لب. از فشار رابطه نمی‌توانیم این‌جوری بکاهیم. استرس پشت استرس. هی می‌بریمشان پشت همان اختلاف‌های زمانی، پشت ساعت‌ها آرشیوشان می‌کنیم. تلنبار می‌کنیم. مرض داریم. اصلا ال‌دی یعنی بزرگ‌ترین تحریم بین‌المللی، یعنی خود خود شعب ابی‌طالب.

ما آدم‌های ال‌دی، عاشقی‌هامان تحمل بیشتری می‌طلبد. اصلا عاشقی‌های حرمان‌کشیده‌تر و طفلکی‌تری است. دنیا باید روزی که به آخر رسید به ما جایزه بدهد. عزیزترمان بدارد. بیشتر ملاحظه‌‌مان را بکند. ما آدم‌های ال‌دی معشوق‌هامان را بیشتر دوست داریم که دوام می‌آوریم این‌جوری. ما مجنون‌های روزگار معاصریم. و کسی قدرمان را نمی‌داند.

شاید هم باید برگردیم به چند دهه قبل. باید برگردیم به روزگاری که دنیا این همه شدید به هم وصل نشده بود. روزهایی که نامه‌ها برقی نبودند، انتظارها هم.

خانم چهارصد ضربه

۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه

توی آخرین ای‌میل‌ش نوشته: «دیروز "ب" را بعد از مدت‌ها توی فیس‌بوک پیدا کردم ... مسخره است، با آدم‌های خیلی دورتر از تو مثلن توی فیس‌بوک می‌توانم حرف بزنم و از حال‌شان با خبر شوم، اما از تو نه. این چه مازوخیسمی است که تو داری آخر؟ چرا نمی‌خواهی با هم حرف بزنیم، وقتی هر دو می‌خواهیم؛ چرا ابراز احساسات را ممنوع کرده‌ای؟»

راست می‌گوید. توی آخرین تماس تلفنی‌مان به او گفتم: «تا فاصله‌مان کم‌تر از هزار کیلومتر نشده، نمی‌خواهم باز به هم نزدیک شویم، نمی‌خواهم آن سیکل معیوب را دوباره تکرار کنیم.» و منظورم از سیکل معیوب، دوره‌ی زمانی دو ساله‌ای بود که درگیر یک "رابطه‌ی از راه دور" بودیم. تلفن‌های هر شب من و هر روز صبح او. بحث‌های بی‌پایان‌مان که تو می‌آیی این‌جا، یا من باید بیایم آن‌جا یا اصلن باید برویم در یک کشور سوم زندگی کنیم. بحث‌هایی که باعث شد اعصاب هر دوی ما به هم بریزد و دست‌آخر من به بدترین و اشتباه‌ترین شکل ممکن بکشم کنار. جواب ای‌میل ندهم، جواب تلفن ندهم و به‌خاطر فشار زیادی که این رابطه به من وارد می‌کرد، یک‌دفعه، بی هیچ توضیحی، بی‌خیال همه چیز شوم.

×××

بسیاری از ما رابطه‌هایی را که یک سر آن از نظر جغرافیایی در شهر یا کشور دیگری است را تجربه کرده‌ایم. گاهی به این فکر می‌کنم چه‌طور می‌شود که "رابطه‌های از راه دور" با وجود همه‌ی دردسرها و مشکلاتی که دارند، تا این حد عمومیت یافته‌اند و آدم‌های زیادی را درگیر کرده‌اند. چه‌طور می‌شود که ما می‌توانیم با نبود فیزیکی معشوق کنار بیاییم، چه‌طور به این تن‌ندادن، تن می‌دهیم و چه رازی در میان است که باعث جذابیت و بعضن ماندگاری این نوع رابطه‌ها می‌شود.

بدیهی است که دلایل زیادی در این زمینه وجود دارد، و بحث‌های بسیاری در این زمینه صورت گرفته است، اما به‌نظر من می‌شود از یک زاویه‌ی دیگر هم به آن نگاه کرد. از دریچه‌ی نظریه‌ای که می‌گوید: «همیشه تصور داشتن چیزی از خود داشتن آن چیز به‌تر است.» توضیح می‌دهم:

رویاهای ما، فانتزی‌های ذهنی و خیال‌های ما درباره‌ی چیست؟ جایزه‌ی ادبیات نوبل بگیریم؟ با مونیکا بلوچی یا برد پیت یا ... بخوابیم؟ حکومتی آزاد و دموکراتیک داشته باشیم؟ مانند یک ستاره‌ی موسیقی یا بازیگر سرشناس سینما مشهور شویم؟ رکورد صد متر دنیا را بشکنیم؟ یا به آدمی که می‌دانیم هیچ وقت نمی‌توانیم به دست‌ش آوریم، برسیم؟

لکان می‌گوید: «خیال‌ها و آرزوها نباید واقعی و دست‌یافتنی باشند. چرا که در همان لحظه‌، در همان ثانیه‌ی ‌دست‌یافتن چیزی که دنبال‌ش بوده‌ایم، آن چیز را به دست آورده‌ایم و ادامه‌ی "خواستن‌‌ش" دیگر برای‌مان امکان‌پذیر نیست. به همین خاطر، برای این‌که به زیستن ادامه دهیم، امیال، باید خواهان چیزهایی باشند که حضور ندارند و به راحتی به دست نمی‌آیند. در حقیقت، انسان خودِ چیزی را نمی‌خواهد، بلکه تصور آن چیز را می‌خواهد. از این روست که رویاها و آرزوهای ما معمولن در مورد چیزهای عجیب و غریب و ‌دست‌نایافتنی‌اند. بنابراین زندگی با آن خواسته‌هایی که به دست آورده‌ایم، نمی‌تواند باعث خوش‌حالی ما شود و ما، به واسطه‌ی انسان بودن‌مان، باید با رویاها، آرزوها و ایده‌آل‌های‌مان زندگی کنیم.»

این دقیقن همان مفهومی است که پاسکال نیز سال‌ها پیش به آن اشاره کرده است: «ما زمانی خوش‌حالیم که در مورد خوش‌بختی خیال‌بافی می‌کنیم.» پس لازم است حواس‌مان باشد چه چیزی را آرزو می‌کنیم، نه به‌خاطر آن‌که به آن خواهیم رسید، بلکه به این‌ دلیل که وقتی به آن رسیدیم، به دست‌ش آورده‌ایم و محکوم به آن هستیم که دیگر نتوانیم آن را بخواهیم. به بیان دیگر، لذتِ "خواستن" آن چیز تمام شده و همه‌ی تصورات ما در آن مورد پایان یافته است. به قول برنارد شاو: «دو بار در زندگی یک انسان فاجعه رخ می‌دهد، بار اول وقتی چیز یا کسی را می‌خواهی و به آن نمی‌رسی و بار دوم که به مراتب هم دردناک‌تر است، زمانی است که به همان چیز یا کس می‌رسی.»

×××

بدون شک یک رابطه‌ی از راه دور از چنین وجهی برخوردار است. انگار یک اصل کلی است که: چیزی ـ بخوانید آدمی ـ که غیرقابل دست‌رس‌تر ـ بخوانید دورتر ـ است، جذاب‌تر است. حکم کلی البته نمی‌شود صادر کرد، گاهی رابطه‌ای جایی شکل می‌گیرد و بعد تبدیل می‌شود به یک رابطه‌ی از راه دور، اما در این موارد هم معمولن پس از مدتی دوری و گذشت زمان، تصور قسمت‌های جذاب‌تر رابطه باعث می‌شود، چشم ما به روی مشکلات وجود داشته‌ی پیشین بسته بماند.

آقای پیش از غروب