‏نمایش پست‌ها با برچسب پیش از غروب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پیش از غروب. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه

مخفیانه

یک تصویر از سال‌ها پیش به روشنی توی ذهن‌م مانده است:


داشتیم با دختری که دوست‌ش داشتم، از جایی برمی‌گشتیم. سوار ماشین او بودیم. توی راه دوست‌ش به او زنگ زد که برای‌ش چیزی آورده و یک جایی وسط راه قرار بگذارند تا بگیرد. دوست‌ش را می‌شناختم اما او از نوع رابطه‌ی دونفره‌مان خبر نداشت. جایی توی اتوبان کردستان قرار گذاشتند. ماشین دوست‌ش را که دید، چهل پنجاه متر مانده به ماشین کنار اتوبان زد کنار و به من گفت: از ماشین پیاده نشو لطفن، همین‌جا بنشین، الان برمی‌گردم. تعجب کردم. چرا نمی‌خواست دوست‌ش من را ببیند؟


واقعیت بسیار ساده بود: دختری که دوست‌ش داشتم، نمی‌خواست کسی از رابطه‌مان خبر داشته باشد، لحظه‌های دونفره‌مان خیلی خوب بود، اما نمایان بود که دوست ندارد تصویری که از او در پابلیک دیده می‌شود، تصویر آدمی باشد که با من دوست است. این به‌شدت برای من آزاردهنده بود اما به‌خاطر آن‌که بسیار دوست‌ش داشتم، تا مدتی شاید حتا طولانی، رابطه را با همین شرایط پیش بردم تا این‌که دیگر تاب نیاوردم و جایی بریدم. حس می‌کردم به قسمتی از وجود و شخصیت‌م آسیب جدی وارد شده است. حس می‌کردم برای‌ش خجات‌آور است که به دیگران بگوید با هم هستیم و این به‌نظرم تحقیرآمیز بود. به خودم قول دادم تا آخر عمرم دیگر خودم را در چنین جایگاهی قرار ندهم.


چند سال بعد، در یکی از رابطه‌های کوتاه‌ مدتی که داشتم، متوجه شدم خودم دارم همین رفتار را با کس دیگری انجام می‌دهم. احساس خجالت نبود، اما تازه او را شناخته بودم و نمی‌خواستم تا هنگامی که با خودم به نتیجه برسم رابطه‌ام با او کار می‌کند یا نه، اعلام عمومی بدهم. دختر اصرار داشت من را به جمع دوست‌ها و حتا خانواده‌اش ببرد و من نمی‌خواستم و رسمن فرار می‌کردم. مدتی که گذشت، از طرف او متهم شدم که دختر دیگری در زندگی‌ام هست و به همین دلیل است که بر مخفیانه بودن رابطه‌مان پافشاری می‌کنم. با آدم دیگری رابطه‌ای نداشتم، اما راست می‌گفت؛ دوست نداشتم از رابطه‌مان کسی خبردار شود؛ همان‌طور که بود را بیش‌تر می‌پسندیدم. اما او این را نمی‌خواست و به من گفت: با این شرایط نمی‌تواند ادامه دهد و به‌تر است تمام‌ش کنیم. از ترس از دست‌دادن‌ش برای مدتی آن‌چه را کردم که او گفت. خیلی زود، هر دو فهمیدم که رابطه‌مان به جایی نمی‌رسد.


بعد از آن بود که یاد گرفتم توی رابطه‌های‌م حرف بزنم. حس‌های‌م را بگویم و نه خودم بلاتکلیف بمانم، نه طرف مقابل را در بلاتکلیفی بگذارم. رابطه را بدون آن‌که حرف‌ش را بزنم، در ذهن‌م جلو نبرم و نگذارم او نیز چنین کاری کند. بدون رو دربایستی یا نگرانی همان چیزی را که بین‌مان وجود دارد و همان حسی را که دارم با آدم روبه‌روی‌م در میان بگذارم. این رک‌بودن البته سخت است ولی کار می‌کند. هم خودتان و هم طرف‌تان می‌دانید چه جایگاهی دارید و در کجای رابطه قرار دارید. اگر توافق داشتید، ادامه می‌دهید و اگر دیدید ادامه‌داشتن‌ش تحت شرایط «الف» آزارتان می‌دهد، یا شرایط «ب» را تعریف می‌کنید و هر دو می‌پذیرید، یا خداحافظی می‌کنید.


آقای پیش از غروب

۱۳۸۹ مرداد ۲۳, شنبه

توی آخرین ای‌میل‌ش نوشته: «دیروز "ب" را بعد از مدت‌ها توی فیس‌بوک پیدا کردم ... مسخره است، با آدم‌های خیلی دورتر از تو مثلن توی فیس‌بوک می‌توانم حرف بزنم و از حال‌شان با خبر شوم، اما از تو نه. این چه مازوخیسمی است که تو داری آخر؟ چرا نمی‌خواهی با هم حرف بزنیم، وقتی هر دو می‌خواهیم؛ چرا ابراز احساسات را ممنوع کرده‌ای؟»

راست می‌گوید. توی آخرین تماس تلفنی‌مان به او گفتم: «تا فاصله‌مان کم‌تر از هزار کیلومتر نشده، نمی‌خواهم باز به هم نزدیک شویم، نمی‌خواهم آن سیکل معیوب را دوباره تکرار کنیم.» و منظورم از سیکل معیوب، دوره‌ی زمانی دو ساله‌ای بود که درگیر یک "رابطه‌ی از راه دور" بودیم. تلفن‌های هر شب من و هر روز صبح او. بحث‌های بی‌پایان‌مان که تو می‌آیی این‌جا، یا من باید بیایم آن‌جا یا اصلن باید برویم در یک کشور سوم زندگی کنیم. بحث‌هایی که باعث شد اعصاب هر دوی ما به هم بریزد و دست‌آخر من به بدترین و اشتباه‌ترین شکل ممکن بکشم کنار. جواب ای‌میل ندهم، جواب تلفن ندهم و به‌خاطر فشار زیادی که این رابطه به من وارد می‌کرد، یک‌دفعه، بی هیچ توضیحی، بی‌خیال همه چیز شوم.

×××

بسیاری از ما رابطه‌هایی را که یک سر آن از نظر جغرافیایی در شهر یا کشور دیگری است را تجربه کرده‌ایم. گاهی به این فکر می‌کنم چه‌طور می‌شود که "رابطه‌های از راه دور" با وجود همه‌ی دردسرها و مشکلاتی که دارند، تا این حد عمومیت یافته‌اند و آدم‌های زیادی را درگیر کرده‌اند. چه‌طور می‌شود که ما می‌توانیم با نبود فیزیکی معشوق کنار بیاییم، چه‌طور به این تن‌ندادن، تن می‌دهیم و چه رازی در میان است که باعث جذابیت و بعضن ماندگاری این نوع رابطه‌ها می‌شود.

بدیهی است که دلایل زیادی در این زمینه وجود دارد، و بحث‌های بسیاری در این زمینه صورت گرفته است، اما به‌نظر من می‌شود از یک زاویه‌ی دیگر هم به آن نگاه کرد. از دریچه‌ی نظریه‌ای که می‌گوید: «همیشه تصور داشتن چیزی از خود داشتن آن چیز به‌تر است.» توضیح می‌دهم:

رویاهای ما، فانتزی‌های ذهنی و خیال‌های ما درباره‌ی چیست؟ جایزه‌ی ادبیات نوبل بگیریم؟ با مونیکا بلوچی یا برد پیت یا ... بخوابیم؟ حکومتی آزاد و دموکراتیک داشته باشیم؟ مانند یک ستاره‌ی موسیقی یا بازیگر سرشناس سینما مشهور شویم؟ رکورد صد متر دنیا را بشکنیم؟ یا به آدمی که می‌دانیم هیچ وقت نمی‌توانیم به دست‌ش آوریم، برسیم؟

لکان می‌گوید: «خیال‌ها و آرزوها نباید واقعی و دست‌یافتنی باشند. چرا که در همان لحظه‌، در همان ثانیه‌ی ‌دست‌یافتن چیزی که دنبال‌ش بوده‌ایم، آن چیز را به دست آورده‌ایم و ادامه‌ی "خواستن‌‌ش" دیگر برای‌مان امکان‌پذیر نیست. به همین خاطر، برای این‌که به زیستن ادامه دهیم، امیال، باید خواهان چیزهایی باشند که حضور ندارند و به راحتی به دست نمی‌آیند. در حقیقت، انسان خودِ چیزی را نمی‌خواهد، بلکه تصور آن چیز را می‌خواهد. از این روست که رویاها و آرزوهای ما معمولن در مورد چیزهای عجیب و غریب و ‌دست‌نایافتنی‌اند. بنابراین زندگی با آن خواسته‌هایی که به دست آورده‌ایم، نمی‌تواند باعث خوش‌حالی ما شود و ما، به واسطه‌ی انسان بودن‌مان، باید با رویاها، آرزوها و ایده‌آل‌های‌مان زندگی کنیم.»

این دقیقن همان مفهومی است که پاسکال نیز سال‌ها پیش به آن اشاره کرده است: «ما زمانی خوش‌حالیم که در مورد خوش‌بختی خیال‌بافی می‌کنیم.» پس لازم است حواس‌مان باشد چه چیزی را آرزو می‌کنیم، نه به‌خاطر آن‌که به آن خواهیم رسید، بلکه به این‌ دلیل که وقتی به آن رسیدیم، به دست‌ش آورده‌ایم و محکوم به آن هستیم که دیگر نتوانیم آن را بخواهیم. به بیان دیگر، لذتِ "خواستن" آن چیز تمام شده و همه‌ی تصورات ما در آن مورد پایان یافته است. به قول برنارد شاو: «دو بار در زندگی یک انسان فاجعه رخ می‌دهد، بار اول وقتی چیز یا کسی را می‌خواهی و به آن نمی‌رسی و بار دوم که به مراتب هم دردناک‌تر است، زمانی است که به همان چیز یا کس می‌رسی.»

×××

بدون شک یک رابطه‌ی از راه دور از چنین وجهی برخوردار است. انگار یک اصل کلی است که: چیزی ـ بخوانید آدمی ـ که غیرقابل دست‌رس‌تر ـ بخوانید دورتر ـ است، جذاب‌تر است. حکم کلی البته نمی‌شود صادر کرد، گاهی رابطه‌ای جایی شکل می‌گیرد و بعد تبدیل می‌شود به یک رابطه‌ی از راه دور، اما در این موارد هم معمولن پس از مدتی دوری و گذشت زمان، تصور قسمت‌های جذاب‌تر رابطه باعث می‌شود، چشم ما به روی مشکلات وجود داشته‌ی پیشین بسته بماند.

آقای پیش از غروب

۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه

مدام داشتم به این فکر می‌کردم که نباید با هم می‌خوابیدیم. تقریبن همه‌ی شب را بیدار مانده بودم. خواب‌م نمی‌برد. ته ذهن‌م می‌دانستم خط قرمزم را رد کرده‌ام و یک‌جور اضطراب کشنده آمده بود سراغ‌م. درگیر بودم با خودم: «چه‌طور شد کار به این‌جا رسید. کاش اقلن مست بودم!» از آن دخترها بود که ذاتن دل‌برند. آخر شب که همه داشتند می‌رفتند و او به بهانه‌ای نرفت، حدس زدم اتفاقی بین‌مان بیفتد؛ نیم‌ساعت بعد توی تخت‌خواب بودیم.

از خواب که بیدار شد تا مدتی هیچ‌کدام‌مان چیزی نگفتیم. بعد از چند دقیقه چرخید به سمت‌م و همان‌طور در سکوت آمد توی بغل‌م. از روی گونه بوسیدم‌ش و آرام جدای‌ش کردم. بنا داشتم درباره‌ی دیشب حرف بزنم و توضیح بدهم حس‌م را. این‌که برای خودم یک اصولی دارم و یک چیزهایی را رعایت می‌کنم. این‌که چرا از نظر من اتفاقی که شب گذشته افتاد، اشتباه بود و نباید دوباره رخ دهد. گفتم: «ببین ...» حرف‌م را قطع کرد: «می‌دونم چی‌ می‌خوای بگی. باهات موافقم. دفعه‌ی اول و آخر بود. ماجرای دیشب دیگه هیچ‌وقت تکرار نمی‌‌شه.»

و تا به امروز نشده ...

آقای پیش از غروب