۱۳۸۹ مرداد ۹, شنبه

یعنی به همین سادگی از تو پنهان کرده، بعد از یک ماه یادش آمده بگوید متاهل است، عزیزم، این مرد ظاهرا سال‌هاست که دارد از زنش پنهان می‌کند، حالا تو برای یک ماه و زنی که در یک مهمانی دیده انقدر تعجب کرده‌ای، تو چه گفتی، عصبانی شدی، البته که شدم، دو ساعت بی‌وقفه بحث کردیم تا عاقبت من وانمود کردم که قانع شدم، قانع شدی که چی، قانع شدم که چون مرا این‌همه می‌خواسته دروغ گفته، دیوانه‌ای، این حقیقت ندارد، می‌دانم، یعنی،یعنی می‌خواهی با او ادامه بدهی، اینطور فکر می‌کنم، یعنی هیچ مشکلی نداری، اینکه زن دارد هیچ تضادی با آن به اصطلاح سیستم اخلاقی تو پیدا نمی‌کند، عزیزم، این اوست که دارد به زنش خیانت می‌کند، من نیستم، من فقط دارم با مردی که می‌خواهم می‌خوابم، اگر کسی قرار باشد با سیستم اخلاقی‌اش درگیر شود اوست، نه من، پس آن تک‌ماده‌‌ات چه می‌شود، همان قانون طلایی "آنچه برای خود نمی‌پسندی برای دیگران هم نپسند"، کجایش را برای خودم نمی‌پسندم، یعنی دلت می‌خواهد جای آن زن باشی، کی دلش می‌خواهد جای آن زن باشد، فقط من هیچ‌وقت خودم را در موقعیت او قرار نمی‌دهم، قرار نمی‌دهی، مگر دست توست، نه تمامش، بخشی‌اش، تابه‌حال دیده‌ای من از کسی انتظار وفاداری صکچوال داشته باشم، مخصوصا وقتی از من دور است، شاید چون مازوخیستی، یا چون واقع‌بینم، نیاز آدم‌هایی مثل خودم را به داشتن هیجان‌های تازه درک می‌کنم، و خب راستش اگر یک بار در چنین موقعیتی قرار گرفته باشی می‌فهمی اگر مطلقا هیچ‌چیز درباره شیطنت‌های پارتنرت ندانی، وقتی چشمت به همه چیز بسته باشد، کنار آمدن با آن به مراتب ساده‌تر است، اما اگر دست بر قضا این به اصطلاح تو هیجان جدی شود، اگر در محدوده‌ی تن نماند، اگر دلش پیش یکی از هیجان‌هایش گیر کند، خب این بخش غمگین ماجراست، کاری از دست کسی برنمی‌آید، فقط باید به طرفت اعتماد کنی، به اینکه می‌تواند حد و حدود شیطنت‌هایش را مدیریت کند، و اینکه اگر نتوانست، اگر جدی شد، تو اولین کسی هستی که از واقعیت باخبر می‌شود، و به این سادگی اجازه می‌دهی برای همیشه از دستت برود، بستگی به این دارد که چطور به ماجرا نگاه کنی، من فکر می‌کنم وقتی دل طرفم به سادگی درگیر دیگری می‌شود یعنی رابطه کار نمی‌کند، یعنی وقتش است برود، من فکر می‌کنم چیزی که تو داری از آن حرف می‌زنی اصلا رابطه نیست عزیزم، رابطه چیزی دارد به نام امنیت که تو با این فلسفه‌ به کل آن را حذف می‌کنی، کم و بیش، قبول دارم، حتی می‌دانم در عمل به این سادگی‌ها هم نیست، همیشه مطابق روال پیش نمی‌رود، آدم به آدم فرق می‌کند، گاهی هرچقدر هم که بخواهی منطقی باشی حسادت قاعده‌ی بازی را به هم می‌زند، می‌دانم خود من بارها درگیر آدم‌هایی شده‌ام که به این بازی تن نداده‌اند و برای داشتن‌شان مجبور شده‌ام خودم را دور بزنم، یا از اساس دروغ بگویم، می‌دانم تا بیاید پایین هزار چرخ می‌خورد، اما به‌هرحال وقتی قاعده‌ات این باشد همچنین روزی هم می‌توانی بایستی و بگویی من خلاف اصول اخلاقی‌ام کاری نکرده‌ام، این فقط توجیه توست، وقتی پای روابط انسانی وسط باشد هیچ‌وقت نمی‌توانی با اطمینان بگویی کدام توجیه است و کدام نیست، البته که این می‌تواند توجیه باشد، همان‌قدر که می‌تواند مانیفست من باشد، همان‌اندازه که یک مکالمه‌ی خیالی است که در خلا میان دو هیچ‌کس نوشته شده و به روح شوخ و پرتقالی‌اش تقدیم می‌شود، بی هیچ ارتباطی.


خانم بلایندنس

۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

زانوهام می‌لرزید. تمام شده بود. از پشت بغلم کرد. داغ و خیس و افتضاح بودیم. تکیه داده بودم به پشتیِ مبلی که ده دقیقه قبل چنگش می‌زدم. در واقع "به مبل تکیه داده بودم" حال من را خیلی خوب توضیح نمی‌دهد، عبارت تکیه دادن نسبت به رابطه‌ی من با آن مبل خیلی اشرافی‌ به نظر می‌رسد. خودم را رها کرده بودم روی پشتیِ مبل و او هم نگه‌م داشته بود از پشت و بااین‌وجود زانوهام می‌لرزید هنوز. فکر می‌کردم الان است که بمیرم.

منتظر مهمان بودیم. مدتی بود هم را ندیده بودیم و دوتامان می‌دانستیم چه می‌خواهیم اما آن‌قدر منتظر مهمان بودیم که هی فکر می‌کردیم که شروع نکنیم بهتر است. نمی‌شود که انتظار داشته باشید که مهمان کمی دیر کند و آدم‌ها تشنه‌ی هم باشند و یک لبی هم تر کرده باشند و تنها هم باشند و شروع نکنند چون مهمان می‌آید.

یادم هست که بلند شدم یک چیزی بیاورم یا یک کاری کنم، علتش یادم نیست، اما بلند شدم و ثانیه‌ی بعد او آمد و از پشت بغلم کرد و چنان جینم را از پایم کند و چسباندم به پشتی مبل که احساس کردم قلبم الان کنده می‌شود.

طوری به نفس‌نفس افتاده بودم که فکر می‌کردم الان می‌میرم. بعضی مردها هستند که تو می‌دانی فیزیکی قوی‌تر از تو هستند. زیاد. اما همیشه نرم با آدم می‌آیند. یک‌جوری که هیچ نفهمی که چه‌طور می‌توانند کله‌پایت کنند اگر بخواهند. از آن‌ها بود. اگر هم می‌خواستم - که نمی‌خواستم - نمی‌توانستم کاری کنم که مانعش شوم. تمام شد. همین‌جور که داشت سعی می‌کرد حداقلِ آرامش را به من برگرداند، بوسیدم و چانه‌ش را گذاشته بود روی کتفم. دیدم یک چیز گرمی میان رانم جاری‌ست. دستش را گذاشت میان پاهام و گفت ببخشید فکر کنم باید مورنینگ افتر بخوری و خندیدیم آن لحظه و البته که من نگران شدم و البته که خودش هم نگران شد و البته که این یکی از دفعاتی بود که من مادر نشدم.


خانم مستند حيات وحش

۱۳۸۹ مرداد ۴, دوشنبه

- تا حالا خودتو دستش سپردی؟
این را همین جوری پرسید. منتظر هم نشد که جوابش را بگیرد. آلبوم را ورق زد. یک عکسی را که گوشه‌اش از توی گیره‌ی سه‌گوش نگه‌دارنده‌اش درآمده بود از جایش درآورد. نوک دو انگشت شست و سبابه‌اش را برد توی دهانش و خیس‌شان کرد. بعد لبه‌ی عکس را گرفت و دوباره جا داد توی گیره‌ی سه‌گوش بالا، سمت چپ. گفتم یعنی این‌جوری که چشمام رو ببندم و به هیچی فکر نکنم؟ انگشت سبابه‌ش پهن بود. می‌کشیدش روی بعضی از عکس‌ها. زبر بود. یک بار همین‌طور که داشتم حرف می‌زدم دستش خزیده بود توی یقه‌ام. انگشت سبابه‌اش را گذاشته بود روی خط وسط سینه‌هام. حرفم را ادامه داده بودم. انگشتش پایین نرفته بود. همان‌جا مانده بود. گرم بود. بعد شروع کرده بود آرام‌آرام در یک محدوده‌ی دوسانتی، بالا و پایین رفتن. یک لحظه فکر کرده بودم پوستم دارد خش می‌افتد. انگار داشتند سمباده‌ی ریز می‌کشیدند روی سینه‌ام. گفتم سوختم! انگشتش را برداشته بود و گذاشته بود روی لب پایینش. کشیده بود روی لبش. بعد برده بود جلوی دماغش و بو کرده بود. گفت اون‌جوری که خودت رو به خدا می‌سپری.


خانم چهارصد ضربه

۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه

جا می‌خوریم از دیدن تصادفی هم در آن صف بعد از هفت سال. صحبتمان که گل می‌اندازد تصمیم می‌گیریم بی‌خیال سینما شویم. از دیگران جدا می‌شویم محض قدم زدن و گپ پرسروصدای بی‌پایان به عادت آن سال‌ها که من چهارده ساله بودم و او یکی دو سال بزرگ‌تر. وصال را می‌رویم پایین تا خیابان انقلاب، فلسطین را برمی‌گردیم بالا تا بلوار کشاورز. از در و دیوار حرف می‌زنیم و کل می‌اندازیم و حواسمان هست که هر دو ناخودآگاه برگشته‌ایم به قالب همان نوجوان دبیرستانی که از هم می‌شناختیم، پرحرف و بی‌خیال و سرکش و شاد.

حوالی میدان از پا می‌افتیم. پیشنهاد می‌کند بنشینیم جایی، چیزکی بخوریم محض عصرانه. در شلوغی دم غروب اولین تاکسی که می‌ایستد می‌پریم داخل. صندلی جلو می‌رسد به ما. می‌نشیند کنار راننده، می‌نشینم کنارش و تاکسی که راه می‌افتد داستان "چه کرده‌ای در این سال‌ها"ی‌ش می‌رسد به عشق و عاشقی سال اول دانشگاه. می‌گوید و می‌خندد و با همان شوخ‌طبعی قدیمی خودش را دست می‌اندازد. من لم داده‌ام و گوش می‌کنم و گاهی همراهش می‌خندم. حالم خوش است و آفتاب خنک دم غروب و شادی ملس این دیدار غیرمنتظره و خستگی آن‌همه پیاده روی رخوت انداخته به جانم. جایی میان آن رخوت خوش، چشمم می‌افتد به دستش که جا گرفته روی بازویم. گاهی بند روی آستینم را می‌گیرد، دور انگشت می‌پیچاند و رها می‌کند. گاهی آستین را می‌کشد بالا، انگشت‌ها را می‌لغزاند روی پوست ساعد، می‌آید پایین، می‌رسد تا مچ و برمی‌گردد.

رخوت می‌پرد از سرم. تازه انگار دستش را حس می‌کنم که حلقه شده دور شانه‌هایم. تنش را که نشسته به تنم و گرمایش را که می‌دود زیر پوستم. چیزی درونم می‌ریزد پایین. ذهنم گریز می‌زند به گذشته‌ی رابطه که هیچ تماس تنانه‌ای نداشته هیچ‌وقت. شاید به اقتضای سن. شاید به اقتضای فرم دوستی. شاید به خاطر بی‌اعتنایی من در آن سال‌های نابالغ.

دستش روی لبه‌ی آستین مکث می‌کند. تازه می‌فهمم صدایش چند لحظه‌ای است که قطع شده. هشیاری انگار از من سرایت کرده به او، لکنت انداخته به لحن بی‌خیالش. دستش را می‌گذارد لب پنجره. داستان را که پی می‌گیرد آگاهی ِ ناگهان تن‌هایمان را می‌توانم پیدا کنم در رد صدایش.

شام را در فاصله می‌خوریم. در مرزی که نشسته بین‌مان. حواسم هست که قالب بی‌اعتنای نوجوانی محو شده. شده‌ایم زن و مرد جوانی در آستانه‌ی رابطه. در آن محدوده‌ی گنگ "بعد چه؟"، "من دارم اینجا چه می‌کنم؟" ... گپ‌وگفت‌مان هم رنگ می‌گیرد از این تغییر. بزرگ می‌شود ناغافل. می‌رسد به آخرین "ایسم"های روز ...

من کلافه‌ام. معذب شده‌ام. گیج مانده‌ام میان آنچه هست و آنچه می‌خواهم. نمی‌دانم قدم بعدی چه می‌تواند باشد. هنوز سال‌ها قبل‌تر از آن است که در چنین موقعیتی بگویم "نگاه کن. بیا دست از این اداها برداریم. من می‌خواهمت." هنوز حتی مدت‌ها قبل از آن است که بتوانم بگویم خانه‌ی من همین نزدیکی است. چای بعد از شام مهمان من. هنوز در سرم لذت می‌جنگد با تابوی دوست دوران بچگی. با شرم.

می‌گوید می‌رسانمت خانه. قدم می‌زنیم تا کنار خیابان. دست بلند می‌کند برای اولین ماشین خالی. کرایه را طی می‌کند با راننده. می‌رود سمت در عقب. مکث می‌کند. برمی‌گردد. نگاهم می‌کند. نگاه تمام‌قد، خیره، خریدار ... برمی‌گردد به سمت در جلو. در میان نگاه پرسش‌گر راننده می‌نشیند روی صندلی جلو. می‌نشاندم کنار خودش، تنگ. دست می‌اندازد دور شانه‌ام. انگشتانش را می‌لغزاند زیر یقه‌ی مانتو. جایی بین گردی شانه‌ها و چال استخوان ترقوه. زیر گوشم می‌گوید: می‌خواهم همینقدر مماس ‌تنت باشم باز. تنم می‌ریزد. آدرس خانه‌ی خودش را می‌دهد به راننده. دستش تمام راه روی پوست گرگرفته‌ی گردنم می‌ماند.


خانم بیتر مون

۱۳۸۹ تیر ۳۱, پنجشنبه

گردن‌بند

قدبلند نبود، چشم و ابرو مشکی نبود، کول نبود، اپن‌مایند که هیچ، اختلاف سنی‌مان زیاد، اهل کافه‌گردی و دورهم جمع‌شدن نبود، اهل شوخی نبود، کار زندگی‌اش بود، برعکس من که کار هیچ‌وقت زندگی و مهم‌ترین دغدغه‌ام نیست. یک کلام،"تایپ" من نبود. اصلن همه اینها به‌کنار، زن داشت و بچه. اما یک چیزی در دلم لرزیده بود، چشمش دنبالم بود، دلبری می‌کردم، پا می‌دادم. نزدیک که می‌شد، جاخالی می‌دادم، باز کرمی می‌ریختم، بازی می‌کردم، یک قدم پیش، یکی پس.

از سراتفاق بعد همان دیت اول که رفتیم رستوران هتل آزادی و استیک با سس قارچ خوردیم و من از سرکار اومده مقنعه آبی سرم بود و مانتو سورمه ای تنم و تیپم به همه‌چی می‌خورد الا سر و وضع دیت اول، منتقل شد به همان ساختمانی که صبح و ظهرهای چهارروز هفته‌ام آنجا می‌گذشت. همه دیوارهای آن ساختمان موش داشت و موش‌هایش هرکدام چهارجفت گوش، زنش هم که دوتا ساختمان آنورتر صبح‌ها و ظهرهای سه روز هفته‌اش را می‌گذراند. تو راهروهای عریض و طویل لبخندهای معنی‌دار بود که روی لب‌هایمان دور و نزدیک می‌شد، یکی دوبار روی پله‌های گوشه شرقی ساختمان، دستش آرام از پشت باسنم را نوازش کرد.

ما دونفر با هم یک "اسنیک اروند*" درست و حسابی داشتیم. سه روز هفته، سه کوچه آنورتر در ماشینش منتظرم می‌ماند تا آرام در ماشین را باز کنم و بخزم توی بغل گرم و نرمش. همه خیابان‌های دور از ساختمان، دور از خانه او، دور از خانه ما را زیرپا گذاشته بودیم. نگار بو برده بود، همه صبح و ظهرهای ان چهارروز هفته‌ام که در آن ساختمان می‌گذشت، نگار هم کناردستم بود. اولش مشکوک نگاهم می‌کرد، بعد چندباری معلوم بود می‌خواهد چیزی بگوید و حرف را هی قورت می‌داد، یکی دوبار حتا دهانش باز شد و باز سکوت کرد. هرچه پیش می‌رفت، نگاه‌های مرد به من حریص‌تر می‌شد، نگاه‌های نگار مشکوک‌تر با ته‌رنگی از شماتت.

بار اول روی تخت یک‌نفره‌ی من تن‌هایمان درهم پیچید، بار بعد روی تخت دونفره‌ی اتاق‌خواب پدر و مادر. سومین بار مرا برد خانه‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌شان.در پذیرایی، بالای شومینه، عکسی از روز عروسیشان بود. زنش را همیشه با مانتو و مقنعه تیره دیده بودم، بی ذره‌ای آرایش، با آن اخم همیشگی‌اش که دلچسب نبود. حالا در عکس بزرگ قاب‌شده بالای شومینه، برای اولین‌بار لبخندش را می‌دیدم و فکر کردم رژلب قرمز به لب‌هایش می‌آید. خواست مرا ببرد روی تخت اتاق‌خوابشان، گفتم نه! آرام، مطمئن و قاطع. فهمید، اصرار نکرد. روی کاناپه‌ی سورمه‌ای هال بغلم کرد و لب‌هایمان قفل شد در هم، و بعد تن‌ها و باز لب‌ها و باز تن‌ها.

"اسنیک اروند"مان برای من هیجان بود و شور و شکستن ممنوعه، برای او آرام‌ آرام جدی شد، مرهم شد و پناه. یک بعدازظهر دلگیر پاییزی جایی وسط ترافیک نفس‌گیر اتوبان مدرس گفت می‌داند من به‌زودی ول می‌کنم و می‌روم. بار اولی نبود که این را می‌گفت، بار اول بود که حوصله چانه‌زدن نداشتم. همیشه می‌گفتم این‌طوری نیست، می‌دانستم که این‌طوری هست، می‌دانست که این‌طوری هست. چراغ سبز شد، من هنوز ساکت بودم. حرف را عوض کردم، گفتم نگار تیکه می‌پراند، انگار که بخواهد مرا به حرف بیاورد. گفت خب بهش بگو، تکیه دادم به در ماشین، نگاهش کردم و گفتم دیوار و موش و گوش را یادت رفته؟ گفت اگر تو بخواهی، از او جدا می‌شوم. اولش فکر کردم شوخی می‌کند، تکیه دادم به در ماشین و نگاهش کردم. نگاهش به روبرو و ترافیک سرسام‌آور اتوبان بود.نگاهش جدی، نیم‌رخش مصمم، صدایش مبهم و هردو دست‌اش روی فرمان ماشین بود. تمام شد، آن همه شور و وسوسه ممنوعه جای خود را داد به مشتی ترس، نگرانی و میل فرار. باز سکوت بود.

جمعه‌ی همان هفته، تنها بود. ساعت دو و نیم بعدازظهر، در خانه را آرام باز کرد، خزیدم در آغوشش. برایم چای سیب درست کرد، نشستیم پشت میز آشپرخانه که رومیزی آبی تیره داشت. فکر کردم زنش رنگ‌های طیف آبی را دوست دارد، یاد مانتوهای آبی نفتی و سورمه‌ایش افتادم.یک ظرف کوچک کریستال پر از پولکی اصفهان هم گذاشت میان دو لیوان دسته‌دار بلوری چای. پولکی درشت را با چای خیس کردم، دو سه تایی نفس عمیق کشیدم و سر و ته‌اش را با هفت هشت جمله سرراست هم آوردم. "عذاب وجدان" را کردم دلیل اصلی، و راستش که هیچ عذاب وجدانی نداشتم. فقط می‌خواستم فرار کنم از رابطه‌ای که برای او اینقدر جدی شده بود و برای من هنوز وسوسه‌ی ممنوعه‌ی هیجان‌انگیز بود.

برای آخرین بار روی کاناپه‌ی سورمه‌ای رنگ هال تن‌هایمان درهم گره‌خورد، نرم، غمناک، بی‌عجله،دقیق. یک گردن‌بند طلاسفید برایم خریده بود، گردن‌بند را قبل هم‌نوایی تن‌ها باز کرده بود از گردنم، لباس‌هایم را یکی یکی خودش تنم کرد، نیم‌ساعتی در آغوشش ماندم، در سکوت. حواسم نبود و حواسش نبود که گردن‌بند از روی میز افتاده و کنار پایه‌ی میز جاخوش کرده است. گردن‌بند را فردایش زنش پیدا کرده‌بود، گردن‌بند مصیبتی شد، دردسری شد، هیاهو و قشقرقی ترسناک. چهارستون تنم می‌لرزید راستش، شش دانگ حواسش را جمع کرده بود که زن نتواند ردی از من بگیرد و بفهمد گردن‌بند مال کیست؛ محتاط، مصمم، جوان‌مردانه و مبهم. می‌شنیدم و می‌دانستم زنش چقدر مصمم و پیگیر دنبال ردپای صاحب گردن‌بند است، می‌دانستم جهنم زندگی‌اش شده است قعرجهنم. تا چندماه بعد هنوز سه روز درهفته در راهروهای دلگیر و کثیف ساختمان از کنار زن سورمه‌ای پوش او رد می‌شدم که اخموتر شده بود و می‌گفتم:"سلام خانم دکتر!"

خانم دریای درون

۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه

اصل قضيه اين بود كه نمى‌خوابيد باهام. خيلى حرف مى‌زديم كه چرا. اما نمى‌خوابيد. ردخور نداشت. از من بپرسيد مى‌گويم كه وسواس‌طور نمى‌آمد به آغوشم. اما مى‌رساندم جايى كه مى‌مردم براى خوابيدن باهاش. بعد نوازشم مى‌كرد و مى‌ماليدم و مى‌فشاريدم و خلاصه همه‌كار مى‌كرد اما دست آخر نمى‌خوابيدیم. شده بود كه با بى‌رحمى جزييات رختخوابش با دیگری برايم گفته بود و آتشم كه تند شده بود با دست و فلان و بهمان به داد آتش ميان پاهايم رسيده بود اما رختخواب يك نه‌ی بزرگ بود ميان‌مان. معتقد بود كه اگر با مردى كه دوست دارد بخوابد خراب مى‌شود و امان از خراب‌شدن، نه؟

مى‌گفت يكى را اين‌جور از دست داده. مى‌گفت وظيفه‌مان شده بود با هم بخوابيم. يك جور لاجرمى. مى‌گفت اگر منظم با يكى بخوابى خراب مى‌شود. مى‌گفت نظم لعنتى‌ش پدر رابطه‌شان را درآورده بوده. تن نمى‌داد ديگر. تن نمى‌داد. اما شده بود كه بيايد بماند. مى‌آمد چند روزى مى‌ماند. راه مى‌رفت و حرف مى‌زد و مى‌خورد و مى‌خوابيد و سيگار مى‌كشيد و لوندى مى‌كرد. گاهى هم بى‌انصاف گم مى‌شد.

يك عصرى اسمس داد كه بيا كمك. شايد سالى يكى‌دو بار چنين چيزي از آدم مى‌خواست. اصلن نفهميدم چطور راندم تا رسيدم. ديوانه بودم. نگران بودم. مى‌خواست يك سرى آزمايش را به فردا برساند. تنها بود توی دفترش. مثل فرفره كار مى‌كرد. رونوشت برمى‌داشت، صفحات را جابه‌جا مى‌كرد... فايل‌ها را با هم دسته‌بندى كرديم براى پرينت نهايى. تمام شد. مچش را گرفتم كه همین الان مى‌خواهمت. گفتم كوتاه نمى‌آيم. گند زده بودم با وقت‌انتخاب‌كردنم ولى دلم مى‌خواست زور بگويم. اصلن زورگوترين آدم جهان كه من بودم. مى‌خواستم بفهمد كه چاره ندارد. خودم را حاضر كرده بودم كه خيلى اصرار كنم. لازم نشد. زودتر از انتظارم خودش را تسليم كرد. پرده‌هاى دفتر را كشيده بوديم. روى ميز میان انبوه کاغذهایش معاشقه كرده بوديم. عصبانى بود. مى‌كشيدم ميان ران‌هایش و فحش مى‌داد و بيرونم مى‌كرد. براى من عجيب اين بود كه هيچ آن زبان چرب و نرمش را استفاده نكرده بود كه مجابم كند نخوابيم. راهم داده بود. وحشیانه حمله می‌کردم. دلم مى‌خواست خودم را آن تو حك كنم. ديديد گاهى آدم مى‌خواهد يك حسى را ابدى كند بس كه فكر مى كند شانسى براى تكرارشدن ندارد؟ همان.

بلند شد همه‌جا را جمع‌وجور كرد. دستشويى رفت و حتى من صداى ادراركردنش را شنيدم. بعد يك ساندويچ مرغ و ريحان از توى كيفش درآورد و گذاشت روى پاي من. هنوز گوشه‌ى اتاق ولو بودم. خيسِ عرق. خسته.

حرف نزديم.

سوييچم را برداشت و رفت. چهار صبح بود خب. پياده كردستان را آمدم بالا. ساندويچم تمام شد و بالاخره يك تاكسى پيدا كرده بودم كه دربست مى‌رساندم خانه.

پ.ن
دوستى داشتم چهل‌ساله. معتاد بود. عاشق زنى بود. زن رفته بود با دوست مشترکشان روى هم ريخته بود. مست كه مى‌كرد مى‌گفت بايد بدانى زن‌ها را كجاى رابطه زمين بزنى. نبايد دست‌دست كنى. مى‌پرند. مى‌گفت مى‌روند و خودشان را تسليم كسى مى‌كنند كه مى‌داند كى زمينشان بزند.
مى‌گفت من دوستش داشتم. دلم نيامده بود زمينش بزنم. اصطلاحش همين است. شرمنده. مى‌گفت آن‌قدر مدارا كردم كه پريد. مدام مى‌گفت تو نكن! زنى را كه دوست دارى بكش زير خودت. تنها راهى‌ست كه مى‌ماند. مزخرف مى‌گفت. قاعده‌ی رختخواب اساسن اين نيست. ربطى ندارد به ماندن و رفتن زن‌ها.

آقای گاو خشمگین

۱۳۸۹ تیر ۲۹, سه‌شنبه

هرچه‌قدر از رابطه‌ها بگویی و بنویسی، باز انگار حرف خیلی هست؛ حرفِ تازه؟ انگار هر یک نفری که توی زندگی آدم می‌آید و می‌رود، هزار یادداشت می‌شود نوشت. هزار یادداشتِ تازه؟ انگار آدم از اول زندگی می‌کند. اما انگارتر که همان زندگی‌های قبلی را دوباره می‌کند. یک چیزی یک جایی انگار تغییر نمی‌کند. انگار آدم همیشه از یک‌جا، یک عضوی از بدن است که زخم می‌خورد، که زخم می‌زند. انگار در رابطه‌هایت همیشه یک سری ابزار، شما بخوان سلاح، داری که با همان‌ها حمله می‌کنی، به وقتِ ستیز، با همان‌ها هم دفاع می‌کنی، به وقتِ خودش. این‌جوری است که تو می‌آیی در تاریخِ شخصیِ من، با همه‌ی تفاوت‌های بنیادین و غیربنیادین‌ات، با همه‌ی فاصله‌داشتن‌ات با هرآن‌که دیروز بوده و فردا شاید باشد، با قرن‌ها فاصله، بی‌که بخواهم، بی‌که بخواهی، قرار می‌گیری کنار دیگری. بعد ذهنِ ساده‌سازِ من یک‌جاهایی از تو را بی‌رحمانه شبیه می‌کند به یک‌جاهایی از یکی دیگر. یک سری از واکنش‌هایت را می‌گذارد در پرونده‌های کلاسه‌شده‌ی عنوان‌دار. حالا دارم از روزهای خوش رابطه حرف نمی‌زنم، دارم از شب‌های سختی حرف می‌زنم که آدم نمی‌داند با خودش، با این دوست‌داشتن و دوست‌نداشتن‌اش دقیقن چه‌کار کند. دارم از آن دقایق سنگینِ پرملال حرف می‌زنم که صبحِ سحرش می‌دمد عاقبت، اما جان می‌گیرد تا بدمد. دارم از گیر و گورهای رابطه حرف می‌زنم. از تکرار تاسف‌برانگیزشان. از این که چه‌طور، این را دارم با حسرت می‌گویم، صورت‌ات از هویت فردی‌اش خالی می‌شود، زنی می‌شود شکل همه‌ی زن‌های دیگر زندگی‌ام. حرف‌هایت، غصه‌هایت، دل‌نگرانی‌ها و گله‌هایت، برایم آشنا می‌شود. یک جور دژاوو، دژاوویی که درد دارد برای من، یادم می‌اندازد که هزار سال قبل همین‌جا، در همین نقطه‌ی یاس‌آلود ایستاده بودم و سرم پایین بود از شرم. یا که صدایم از همین جای حنجره بلند بود روی‌ات.


راستی «من» و «تو»ای که این بالا هست، را هرجا دلت خواست، هروقت، جابه‌جا کن. طوری نمی‌شود. قول می‌دهم آب از آب تکان نخورد.


آقای سولاریس