ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۲۵, جمعه

جنده رو بغل نمی‌کنن

بیست و سه سالم بود. ماشین بابام دستم بود. سر فرشته دوستم  گفت بزن کنار. سه تا بودن. می‌شناختشون. دخترایی با ظاهر متمایز. چطوری متمایز؟ نمی‌دونم دقیق چطوری متمایز.  شاید یه کم کثیف. یه کم دریده. ورشون داشتیم، توی ماشین جا کم بود، شدیم شیش نفر، سه تا اونا سه تا ما. تا اون زمان همچین‌ کاری نکرده بودم. یه حال لاتی داشتن. واقعا ترسیده بودم. چرا؟ نمی‌دونم. چون بار اولم بود. رفیقم گفت بریم خونه، گفتن بریم. کف کرده بودم. یعنی چی بریم بریم؟ بی‌چونه؟ بی‌دلیل؟ یکی‌شون نشسته بود وسط، جلو روی کنسول، چسبیده بود به من. دنده که عوض می‌کردم دستم می‌رفت لای بدنش. هی نگاهم می‌کرد، دوست داشتم کم نیارم، لات باشم، اما جرات نداشتم حتی توی چشاش نگاه کنم. توجهش متمرکز بود روی من، نمی‌فهمیدم داره به من پناه میاره یا از من خوشش اومده. خونه که رسیدیم از اطرافم تکون نخورد، پسرا می‌خندیدن، گفتن این مال تو. فلسفه‌ ماجرا برام قابل درک نبود. این مال من در ازای چی؟ برای چی؟ پرسیدم اینا پولی‌ان؟ پسرا گفتن نه. گفتم پس چی؟ گفتن همینطوری‌ان، ول‌ان. گفتم چرا اومدن؟ گفتن احتمالا چون جا می‌خوان، اصلا همینطوری‌ان بابا. کاندوم گذاشتن کف دستم با دختره رفتیم توی اتاق. روی مچ و بازوش پرِ خط بود، انگار با تیغ خط خطیش کرده باشن، زخما گوشت آورده بودن. لباش غیر عادی تیره بود. شروع که کردیم گفت لب بده. نه گفتن بلد نبودم، نمی شد اصلا، لب دادم، مزه‌ تند سیگار می‌داد. یه‌سره به ایدز فکر می‌کردم، به زخم احتمالی دهن، به انتقال یه میلیون ویروس. چه غلطی داشتم می‌کردم کلا؟ معلوم نبود. طول کشید، نمی‌اومدم، اولش مدارا کرد، بعد گفت نیایی پا می‌شم. چشامو بستم و به همه‌ فانتزیایی که بلد بودم پناه بردم تا بالاخره موفق شدم. بد بود. اومدیم بیرون، روی مبل ولو شدیم. بی‌اراده دختره رو کشیدم توی بغلم و دستمو کردم توی لباسش و شروع کردم با سر سینه‌ش ور رفتن. از اتفاق قبلی لذت‌بخش‌تر بود. یکی از پسرا با یکی از دخترا توی اون یکی اتاق بودن. یکی دیگه‌‌شون اومد دستمو کشید برد توی اتاق، رسما عصبانی بود، گفت دیوانه جنده رو که بغل نمی‌کنن، چه  غلطی داری می‌کنی؟ ولش کن دیگه. دختر آخری حاضر نشده بود باش بخوابه،  منتظر بود تا این یکی آزاد شه. من بلد نبودم که چرا جنده رو بغل نمی‌کنن. دیگه بعد از اون جنده ندیدم،  لب ندادم، بغل هم نکردم. 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۱۹, چهارشنبه

ه‍.ش. ۱۳۹۲ خرداد ۲۳, پنجشنبه

انتخابات: امری شخصی؛ امری سکسی؛ امری لعنتی


چهار سال گذشته. خوشحالم از این که دیگه کسی نمی‌ خواد تو چشمم کنه که کی/کیا مالوندنت. کی/کیا رو مالوندی.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۴, سه‌شنبه

می‌فرماد که هر آن کس که به حریم شخصی و خصوصی خود وقعی ننهد و رختخوابش در محافل انس پهن باشد، لاجرم به حریم خصوصی و شخصی دیگری هم محل خاصی از اعراب نخواهد گذاشت. نه این که بریزد روی دایره لزومن، اما خلوت انس آدم‌ها را، آن‌جایی را که آدم‌ها امن و گرم و ولو شده‌اند برای خودشان، به رسمیت نخواهد شناخت. 


کلمه‌ها لاجرم یک جایی به تکرار می‌رسند. می‌بینی داری کلمه‌های یکسانی را خرج می‌کنی. خوشایندت نیست. پناه می‌بری به کم‌حرفی و خلاصه‌گری. من آدم بغلم. جور به‌ترین بلد نیستم به یک آدمی که از هزارسال نوری آن‌طرف‌تر آمده کنارم بفهمانم که کجاها را دارد پر می‌کند. وعده‌ی آغوش می‌دهم. نه فقط به او، به خودم. خیالم راحت است در برم که باشد توپ توی زمین من است. هیچ‌وقت نمی‌شود دوتا آدم را یک‌جور بغل کرد. تفاوت‌ها در آن جغرافیای دونفره است که خودش به وقتش می‌زند بیرون. می‌گویم بیا، باقی‌اش با من.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۸, چهارشنبه

ناگهان، نابه‌هنگام بفهمی که بهترین سکس‌پارتنرش نیستی و هیچ‌وقت هم نبوده‌ای. بفهمی که همه‌ی آن جفتک‌اندازی‌ها و زیرآبی‌رفتن‌ها دخلی به یک کلمه‌ از توجیه‌ها و کلمه‌ها و ترکیبات تازه‌اش ندارد. همیشه‌ی این سال‌ها هرازگاهی که رفته، رفته و می‌رود سراغ کسی که بهتر می‌بوسیده و می‌بوسد، نوازش می‌کند و می‌مالد و می‌خوابد و می‌خرامد و می‌ماند. همه‌ی آن وقت‌هایی که کنارت مست و خراب و های دراز کشیده  و چیزی جمله‌ای تکه ای از دیگری، از کیفیت اندام باقی زنان شهر گفته، همین بوده و هست. که تو بهترینش نبودی، نیستی. نه لزومن تقلایی برای تحریک‌کردنت یا آتش به جانی زدن یا صمیمتی که بی‌جا ابراز می‌شود. بفهمی که این گریزها از سر دوست‌نداشتن نبوده و نیست. هربار که قبل از لخت‌شدن جام شرابش و شرابت را پر می‌کرده، می‌کند تا فراموش کند که تو بهترینش نبودی و نیستی در بستر، جان دلم. 

کدامش خیالت را آسوده‌تر، جانت را آرام‌تر می‌کند؟ بدانی و بمیری، یا ندانی و فلان.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۲, پنجشنبه

گویا اختلاف در حیطه‌ی زبان است. ذهن مبرا، ذهن به‌کلی مبرا همیشه می‌گوید: اذیت شدی، ناراحت شدی، عصبانی شدی، آزار دیدی، زمین خوردی و قس‌علی‌هذا. ذهن واقع‌بین، ذهن مسوول گاهی می‌گوید: اذیتت کردم، ناراحتت کردم، عصبانیت کردم، آزارت دادم، زمینت زدم. ذهن مبرا از قبول مسوولیت وحشت دارد. ذهنی ترسان است که یارای اعتراف به اشتباه‌ ندارد. ذهنی که پوسته‌ی مقاومی از جنس انکار دور خودش تنیده تا خیلی مواظب خودش باشد. هاله‌ای از جنس من‌همیشه‌بی‌تقصیرم وی را از همه‌ی من‌خوب‌نیستم‌های عالم حفظ می‌کند. ذهن واقع‌بین، ذهن بالغ آن‌قدر جسارت دارد که گاهی خودش را مسوول و مقصر ببیند. ذهن شجاع توان این را دارد که گاهی اذعان کند به فاعلیت در امری نادرست یا ناپسند. در جایگاه رنج‌دهنده خودش را تحمل می‌کند، جای این که همیشه خویشتن را ناظر معصوم و بی‌طرف رنج‌دیدن دیگری بداند.